|
A Fool Being's Memo كفشاتو در بيار
| |
|
شاید حالا یکم می فهمم که ماها چرا می نویسیم. === گلی بود و خاری. جداناپذیر، خوشحال، زنده. آری زنده! ولی جدا شدند. چه باورناپذیر... === حرکت می کرد. به حس غریبش اهمیت نمی داد. به این حس که چشمانی او را دنبال می کنند. چشمانی همچون چشمان وحشی گرگ ها. همچون چشمان حریص لاشخور ها. همچون چشمان خشمگین و درنده ببر ها. می رفت. به زخم های دستانش اهمیت نمی داد. به خارهایی که هنوز در عمق گوشتش می رقصیدند، به زخم هایی که به اطراف دهن کجی می کردند، به بریدگی هایی که دهانشان مدام برای مکیدن درد گشادتر می شد. می کوشید. چشمانش به دنبال چیزی برای چنگ زدن بود. شاخه درختی که هنوز از تاریکی جنگل در امان مانده بود، ساقه گلی که هنوز رو به خورشید بود و نور را می شناخت، سنگی که سختیش برای تکیه کردن بود نه برای شکستن، طنابی نه پوسیده برای سقوط بلکه محکم برای صعود. با آخرین توان دستش خودش را بالا کشید و بر روی تخته سنگ انداخت. گرمای خورشید در تمام وجودش لغزید. نور تاریکی بدنش را شست. با خونش روی صخره نوشت "رسیدم" و چشمانش را بست. و خوابید. === فاصله ها. چیزای مزخرفین. تا جایی که بتونم می کشم تا کمتر شن! I Feel Like A Human. It's More Than Just Words, It's Just Tears And Rain. برا خودمم جالبه. تمام قسمتای این پست یکی در میون مربوط به دو تا قضیه متفاوت از آب در اومدن. من نمی خواستم مرتب باشن! دو سه روز غیر یکنواخت داشتم. چه هیجان انگیز! نوشته اي از جغدی به تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 16:47 | | لينک ثابت
قبلنا دوست داشتم که هر کسی باهام مخالفت کرد و مطمئن بودم که حق با منه، بشینم با دلیل و مدرک قانعش کنم. هنوزم دوست دارم ولی کمتر. الان دوست دارم آدما یه خورده به خودشون فشار بیارن و همونطور که من متوجه یه چیزی شدم اونا هم بشن. متاسفانه خیلی کم جواب می ده. ولی لذت جواب دادنش مضاعفه. مضاعف! === چشمانش را باز کرد. نگاهی به دنیای تاریک و وهم الود اطرافش انداخت. خودش را تکان داد. شروع به حرکت کرد. حرکت در باتلاق، یار همیشگی اش، باتلاق لجن آلودی که رنگ هایش الحق به آن دنیای ظلمانی می آمدند. چشمان کنجکاوش در باتلاق می گشت. دنبال چیزی برای تغذیه. سالها بود که از باتلاق تغذیه می کرد. خودش را با آن پرورش می داد و وجودش هر روز بیشتر با آن باتلاق یکی می شد. مدت زیادی بود که دستهایش میان لجن های باتلاق محو می نمودند. گویی با آن یکی شده بود. هر روز یکرنگ تر. هر روز لجنی تر. و هیچ نوری به آنجا نرسید. و فرو رفت. و یکی شد. === چرا تو تاریکی اتاق یهو حس کردم دورم خلوته؟ یعنی کسی دور و برم هست؟ نیاز دارم که رفقامو ببینم. ببینم که هستن. ولی نمی بینم. کوشین شما؟ ------ صددرصد تایید می شه که فکرم حسابی و ناحسابی مشغوله. نوشته اي از جغدی به تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 22:29 | | لينک ثابت
اسمش پته ریزونه! بهاران دعوتم کرد. سوالا رو جواب می دی پنج تا رم دعوت می کنی.
=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-= خودتو معرفی کن:آدم بسازیم و معترض هم نیستم زیاد. خیلی وقتا سعی می کنم خودمو کنترل کنم ولی وقتی می زنه به سرم دیگه زده به سرم!!! از پشیمون شدن خوشم نمیاد واسه همون سعی می کنم رو رفتارام دقت داشته باشم. وقتی می بینم یکی می تونه یه چیزی رو بفهمه ولی نمی فهمه حس خیلی بدی بهم دست می ده. واسه همینم از آدمای نفهم!!! خوشم نمیاد. حس خوبی نسبت به جوزدگی ندارم ولی طبیعیه دچارش می شم بعضی وقتا. از حساب شده کار کردن اونقد لذت می برم که نتیجه کار برام تا حدودی رنگ می بازه! قبلنا(یعنی دو سه سال قبل) خیلی بیشتر از الان احساساتمو بروز می دادم ولی با چیزایی که دیدم تصمیم گرفتم با کنترلش اوضاع رو بگیرم تو دستم. اعتماد به نفس و قدرت تصمیم گیریم در حال حاضر خودمو راضی می کنه! نسبت به خیلی چیزای نسبی بی تفاوتم. مثلا این غذا یا اونیکی یا این بستنی یا اونیکی و ... . بسه. فصل مورد علاقه: برام تفاوت خاصی ندارن ولی اگه بشه اسمشو علاقه گذاشت بهار. رنگ مورد علاقه: آبی و مشکی و سفید و تا حدودی زرشکی. غذای مورد علاقه: تا حدودی ماکارونی ولی دلم برا خوراک چیزبرگرای پیتزا نارنج(تهران نزدیک خونمون) تنگ شده. موسیقی مورد علاقه: بستگی داره تا حد زیادی. از کسی که در یه روز هم قمیشی گوش کرده هم امینم هم لینکین پارک هم آوریل لاوین نمی شه انتظار داشت یه سبک خاص رو دوست داشته باشه همیشه! بدترین ضدحالی که خوردم: همه در نوع خودشون بد بودن. بدترینی نمی تونم انتخاب کنم. ناشیانه ترین کاری که کردم: به یه سری که ارزششون زیاد نبوده اونقد محبت کردم که بعدا انتظار داشتن بهشون سواری بدم. بعد از یه مدت دیگه هیچ وقت تکرارش نکردم. بهترین خاطره ام: می شه گفت قبولی دانشگاه. برای یه خر هم بهترین خاطره اینه که یه بار صد کیلویی رو از روی کولش بردارن!!! بدترین خاطره ام: افسردگی یکی از نزدیکا. چند سال پیش. کسی که بخوام ملاقاتش کنم: شقایق ( وقتی راهنمایی بودم دختر همسایه پایینیمون بود). می خوام ببینم به کجا رسیده! یه بار با دوستاش تو کوچه قایم موشک بازی می کردن من رفتم گفتم منم بازی بدین. یکیشون باباش مذهبی بود گفت نه بازیش ندیم شقایقم باهاش دعوا کرد و اون رفت خونشون منم با بقیه بازی کردم! اون سالا زیاد می رفتم خونشون با هم نینتندو بازی می کردیم. رفتن ده پونزده کوچه پایینتر با مامانمم هم یه سال در تماس بودن یه بارم رفتیم خونشون ولی بعدش دیگه رابطه نداشتیم........ دیگه شخص خاصی به ذهنم نمی رسه. کسی که نخوام ملاقاتش کنم: هممم... نه به خاطر نفرت ولی به خاطر معذب بودن. یکی از ابهریا. توضیحات بیشتر نمی دم. برای کی دعا می کنم: دعا کردنم رو سهمیه بندی نکردم که شخص خاصی رو بگم! هر کی که دوسش دارم. موقعیت من در ده سال آینده: یه مهندس الکترونیک که از کامپیوترم یه چیزایی بلده و هنوز داره تلاش می کنه برا بهتر شدن. راجع به ازدواج هیچ ایده ای ندارم! =-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-=-.-= مسعود و مینا و بیتا و نازنین و سارا هم دعوت می شن. نوشته اي از جغدی به تاريخ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 14:10 | | لينک ثابت
هنوزم چیزایی هستن که به من کمک کنن ناراحتی های بقیه رو درک کنم... یه حموم باعث می شه همش بریزه تو ذهنت و تو باعث می شی همش بریزه تو وبلاگ! بگذریم. دوباره کسلی دوره ای. یه چیزی خفیف تر از بعد کنکور. خیلی چیزا تکراری شده. ولی حوصله ندارم تکونشون بدم. *مخاطب این قسمت یک شخص خاص است* _هممم ... موجا زیاد شده... نافرم!... چند روز ِ قبل از چهارده آذر داره می شه یه چیزی شبیه به چند روز ِ قبل از یک آذر!(شاید نه چندان شبیه... ولی من شبیه می بینم... دلم می خواد!)_ =-=-=-= مردی به حضور عالم شهر که در حال مطالعه بود رفت و گفت : - بالاخره یافتمش. کتاب کمال را یافتم. عالم اهمیتی نداد و به مطالعه اش ادامه داد. _ لحظه ای خواندن را کنار بگذار و به این کتاب نگاهی بینداز. با این می توانم تمام دنیا را از جهل نجات دهم. دانا کتاب را از دست مرد گرفت. نگاهی به آن انداخت و گفت : - مشکلی هست. - چه مشکلی؟ صفحه ای پاره شده یا سوخته؟ کتاب ناقص است؟ اصل نیست؟ - نه کتاب اصل است و کامل. - پس چرا گفتی که مشکلی هست؟ - مشکلی هست. - چه مشکلی؟ تو که گفتی کتاب اصل است و کامل؟ عالم به سمت آتش کنار دیوار رفت و گفت : مشکل در کتاب نیست، در تو است. کتاب به تنهایی نمی تواند انسان را از جهل برهاند. به خودت بنگر که تا دقیقه ای پیش گرانبها ترین کتاب دنیا را در دست داشتی و هزار آرزو در سر، ولی حالا دست خالی داری و دلی پر از هراس. این کتاب را هر انسان باید یک بار خودش از سر بنویسد. و کتاب را در آتش انداخت... =-=-=-= واقعا نمی دونستم پا تو عرصه ای گذاشتم که توش همچین پدیده هایی موجودن!!!: جمله ای در ترجمه یک کتاب : "کنترلگرهای حوادث اسکریپتهایی هستند که حوادث(Events) را کنترل می کنند." _Teach Yourself JavaScript 24 Hours,خود آموز جاوا اسکریپت در 24 ساعت نوشته مایکل ماکنر، ترجمه شاپور شایگانی، صفحه 57، کنترلگرهای حوادث، پاراگراف اول، خط آخر_ یک هزارآفرین برا نویسنده به احتمال کم و مترجم به احتمال خیلی زیاد! --- Joy+Stick… Memory+Stick… Everything+Stick=Sick!
خب لوس بازی بسه یه عکسم تو وبلاگ می ذارم برا تنوع(اصلا هم تقلید نیست!!!).
نوشته اي از جغدی به تاريخ شنبه دهم آذر 1386 ساعت 8:53 | | لينک ثابت
|
|
Template Designed By Sina. © 2008.