|
A Fool Being's Memo كفشاتو در بيار
| |
|
ذهن آدما جای جالبیه ... صب تا شب درگیره ... یه خورده درگیر چیزای پوچ، یه خورده درگیر چیزای بهتر، یه ذره از این یه ذره از اون، اول آخرش همش درگیره. من روی خودم زیادی زوم کردم. دیدم که چقد فراریه ذهنم از فکر کردن جدیدا. قدیما یادتونه؟ اونموقع که بلاگو تازه زده بودم، خیلی حرف میزدم راجع به چیزایی که خودم تازه میفهمیدم. جوجه محقق![خنده] بعد اینکه حسابی ازش کار کشیدم و خستش کردم، رباط صلیبی شصت دست چپش پاره شد، الانم تعطیل نیس، ولی فراریه. سرم که به چیزای دیگه گرم میشه دیگه هیچ فکری تو سرم راه پیدا نمی کنه. تمرکزم روی فکر کردن به دور و برم، کم شده. تا میام فکر کنم توی موضوع گم میشم. یادم نمیاد به کجا رسیده بودم. حواس پرت هم شدم یه مقدار. ولی به همه چیش میارزه. هنوزم هر روز سعیمو میکنم یه بار مزه اون فک کردنای قدیمو بچشم. یه خطخطیای میکنم رو دیوار ذهنم! شاید بازم جوجهمحققبازی در بیارم! پ.ن: فرصتها را از دست ندهید. نوشته اي از جغدی به تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 4:0 | | لينک ثابت
اصل مطلب: رفیق، دوست، آشنا، هر حرفی داری من به گوشم. دورو، پررو، مخزن، نامرد، ترسو، موذی، هر کوفتی، هر کدومو که میخوای بهم نسبت بدی، بیا تو روم بهم بگو، یه تفم روش، اینجوری خیلی انسانیتره. پشت سر آدم حرف زدن زیاد پسندیده نیست میدونی که؟ ته تهش مگه چی میشه؟ رفاقتت با یه آدم ناجور مث من بههم میخوره! ترس نداره که! لعنت بر شیطون! نوشته اي از جغدی به تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 0:52 | | لينک ثابت
برگشتم! === با یک نگاه میبینی اطرافیانت را که کورند. کوریای به رنگ خاکستری. میخواهی دستشان را بگیری ولی نمیتوانی، دستت را خاکستری میبینند، خودت را، دنیایت را، همهچیز را. تو هم یکروز کور بودی، دستت را گرفتند. چه کسی، نمیدانی. میخوای تو هم آن دست باشی، نمیتوانی. چه زجرآور است دیدنش، چه تلخ، چه دلگیر. شاید ... شاید تو کوری، کوریای چند رنگ! شاید ... نوشته اي از جغدی به تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 13:26 | | لينک ثابت
می رم شمال دو روز. جای شما خالی قراره خوش بگذره. اینطور پیش بینی می شه! پ.ن: من دوشنبه پدر استادو در میارم! نوشته اي از جغدی به تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 22:54 | | لينک ثابت
اینجا دانشگاه است! اینجا استادی دارد، که نمره ها را داده متواری می شود. دگربار پا به این خراب شده نمی گذارد چون می داند اینجا را بر سرش ویران می کنم و از این خراب شده مخروبه ای بیش نمی ماند. من مریضم! من جسما مریضم! من صبح با معده ام دستشویی را مورد عنایت قرار داده ام! من نمی توانم راه بروم! من به دنبال استاد متواری ام! من همسرش را جلوی چشمش می آورم! من جوینده ام! جوینده یابنده است! استاد کجاییییییی؟؟؟ نوشته اي از جغدی به تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 12:44 | | لينک ثابت
درود. پدر گرام میفرمایند: سینا، پای کامپیوتر نشستنت باعث شده که توی اجتماع شرکت نکنی، نتونی روابط اجتماعی درست برقرار کنی، چیزایی که باید یاد بگیری، اینکه چهجوری با آدما رفتار کنی رو یاد نگیری. تو اگه این مهارتا رو یاد نگیری به مشکل بزرگی برمیخوری. باید یه فکر جدی برای این کامپیوتر بکنی، قبل از اینکه من تصمیم بگیرم بفرستمت خوابگاه! ما چیزی نمیگوییم. فقط گوش میدهیم، و دیگر هیچ! اینا رو ولش کن خودت چطوری؟! نوشته اي از جغدی به تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 0:29 | | لينک ثابت
همممم ... خیلیا، ینی هر کی که خونمون رفت و آمد داره، میگه که من به کامپیوتر اعتیاد دارم. همیشه از خودم دفاع میکردم و میگفتم که من چون هیچ سرگرمی دیگهای ندارم تمام تمام وقتمو با کامپیوتر میگذرونم. یه مدتی هم بود که دیگه کامپیوتر برام جذابیت خاصی نداشت ولی باز از بیکاری بهتر بود. اینکه هی یه صفحه رو هر چند دقیقه ریفرش کنم به امید اینکه شاید چیز جدیدی توش ببینم! خلاصه، اینطوری گذشت تا رسید به چند تا کتاب. از دیروز صبح تا دیشب، توی حدود چهارده ساعت، دو تا کتاب تموم کردم. کامپیوتر داشت زار میزد باهاش کار کنم ولی نچ! دفاعم از خودم درست بود. پیشبینی میشه حالا بگن به کتاب معتادم! اینیکی گیر زیادی نداره چون میگن کتاب خوبه برا آدم ولی کامپیوتر جیزه! حالا ببینیم چی میتونه کتابو از دستم دربیاره... هنووووز ایدهای ندارم! نوشته اي از جغدی به تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 14:58 | | لينک ثابت
بعضی وقتا تو زندگی هستن، که هممم ... نه بهترین ... معلوم نیس بهترین باشن ... ولی خیلی خیلی خوبن! جوری که حس میکنی "تا الان" بهترین بودن. امیدوارم یه روز بتونید کامل حسش کنید. یه بهترینی داشته باشید که "بهترین" باشه! باعث میشه یه وبلاگ بعد یه عمر خاک خوردن، یه تکونی به خودش بده. صاحبش یه خورده راهشو "با اولین جمله ای که نوشت" پیدا کنه و بالاخره بعد از عمری(حدود دو سال) بفهمه چه جوری دوس داره بنویسه!!! اینه داستان ما. ما. نوشته اي از جغدی به تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 14:17 | | لينک ثابت
|
|
Template Designed By Sina. © 2008.