تبليغاتX
A Fool Being's Memo
سلام.

هممم... منی که منم، فهمیدم که خوبه رک باشی، ولی آدم باس جلو دهنشو بعضی وقتا بگیره ... یهو یه چیزی نگه که یه حسی به یکی بده که بعد دیگه نشه درستش کرد ... از اون حرفا بزنه ... از اوناااا!!!
هممم، تا الان چندین چیز به ذهنم رسید بنویسم ولی ننوشتم، نوشتنی نبودن.
ضمنا محض اطلاعتون باس بگم که علاوه بر اینکه زندگیا سخت شده و سوبسیت‌ها هم داره برداشته می‌شه، فردا دارن یه آزمایش تو سوئیس می‌کنن برا بازسازی شرایط بعد از بیگ‌بنگ و قراره خطا کنن سیاه‌چاله درست شه هممونو ببلعه. از فرصت‌ها استفاده کنید!(قبلا در قالب پ.ن این جمله رو گفته بودم!)

این آپ قراره کوتاه باشه. حرفاتو بچپونی توی یه وجب جا، همچین چکیده باشه، بهتر از یه طوماره که می‌شه توی یه جمله خلاصش کرد! تفریح تموم شد! نقطه.



نوشته اي از جغدی به تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 3:5 | | لينک ثابت
اگه توضیحی راجع به این اپیدمی می‌خواین وبلاگ مثلا بهاران یا آرمینا یا کسایی که دعوتشون کردن رو بگردید اینجا چیزی پیدا نمی‌شه!
چهار تا خاطره می‌نویسم.

1- بچه دبستانی بودم. مامانم تو بیمارستان کار می‌کرد هنوز. عصرا همش می‌رفتم کوچه با بچه‌ها بازی. کرم هم داشتم خب!
اینا اطلاعات لازمه بود. داستان اینه که یک روز عصر که ما توی کوچه بودیم، یه گربه دیدیم، دنبالش کردیم تا در یه خونه، از زیر در رفت تو. بچه ها برگشتن پی بازیشون، ولی من وایستادم بلکه بیاد بیرون. زد به سرم که بقیه رو اسکل کنم. برگشتم بدو بدو رفتم طرف بچه ها اومدم داد بزنم "بچه‌ها گربه‌هه اومد بیرون" که با مغز اومدم زمین! پوستم روی ابروی چپ پاره شد مامانم خونه بود خوشبختانه سریع برد بیمارستانشون داد یکی از کاردرستا بخیه زد که مو در بیاد جاش. و خوشبختانه خوب بخیه زده! هیچ وحشتی از اونموقع تو دلم نمونده!

2- بازم دبستان بودم. مشکین شهر(خونواده پدری) بودیم. رفته بودم با بچه‌های اونجا فوتبال بازی می‌کردم. گل‌کوچیک داشتن از این آهنیا. منم که مظلوم!‌دروازه بان بودم. نشستم روی تیر، یه خورده عقب جلو کردم، دروازه لیز خورد و به پشت افتادم روی دست چپم. با گریه و زاری اومدم خونه دستمو کردم زیر بالشت و شروع کردم گریه کردن. کسی خونه نبود غیر دایی بابام. اون از اون‌سر حیاط صدامو شنید اومد گفت چی شده دستمو نشونش دادم بردنم پیش دکتر اول فک کردن در رفته بعد اینکه طرف حسابی دستمو از جاش در آورد دوباره سر جاش کرد و باهاش بازی کرد فهمید نچ موبرداشته. بردنم اردبیل و برگردوندنم مشکین شهر، فک کنم اولین و آخرین باری بود که رفتم تو گچ!

3- راهنمایی، تهران،‌جمع گرم خونواده!
یه جمعه خوب، بابام اومده بود تهران، کباب گذاشته بود و مامانم سفره رو چیده بود. نوشابه فراموش شده بود. داداشم رفت پای یخچال نوشابه ها رو برداشت، بیشتر از هیکلش برداشت یکیش افتاد شیکست! بابام سریع رفت شروع کرد دستمال کشیدن و برداشتن شیشه‌ها. من گشنم بود از روی شیشه خورده‌ها پریدم رفتم یکی از نوشابه‌ها رو برداشتم. بابام چند صدباری گفت که سینا جان عجله نکن صبر کن تمیز کنم. منم حرف بابامو گوش کردم اومدم بپرم پام روی زمین خیس لیز خورد با دست اومدم زمین پوست روی شصتم یه نیم‌دایره خوشگل بریده شد. برش می‌داشتم زیرشو می‌دیدم حظ می‌کردم!
بازم مظلوم مامانم برد بخیه زدن تو بیمارستان. از اینیکی فقط سرخی گوشت زیر پوستم یادمه و اینکه رو تخت نشسته بودم خانمه داشت حرفای بچه‌خرکنی می‌زد دستمو بخیه می‌کرد.

4- این‌یکی رو یادم میاد یه مقدارکی دلم می‌ریزه. همین سال پیش بود، استخر.
با بچه‌ها رفته بودیم. منم آب ندیده بعد عمری استخر و اینا، بچه‌ها از می‌رفتن رو سکو می‌پریدن شیرجه میرفتن و اینا. منم گفتم یه امتحانی بکنم بد نی. رفتم دورخیز کردم نمی‌دونم رو چه حسابی گفتم بذار یه جور بپرم که موقع افتادن تو آب بچرخم. موقع پریدن از رو سکوئه خواستم یه چرخشی به بدنم بدم که خب طبیعیه  خیس بود و لیز خوردم. پاهام سرخورد به سمت جلو بدنم افتاد تو آب و سرم با اختلاف یه میلیمتری از لبه استخر رد شد و رفت زیر آب. از سفیدی رنگ بچه‌ها تونستم حدس بزنم چه‌جوری بوده!

اخیرا هم امکان داشت گردنم لای در یه ون خورد شه که خاطره خاصی محسوب نمی‌شه حالا که اتفاقی نیفتاده.

یه پنج تا دعوت‌نامه سفید دارم هر‌کی دوست داره بیاد اسمشو پر‌کنه خودشو دعوت کنه، دست شما مرسی!



نوشته اي از جغدی به تاريخ یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 4:12 | | لينک ثابت

Template Designed By Sina. © 2008.