|
A Fool Being's Memo كفشاتو در بيار
| |
|
يكي از عوارضي كه شطرنج داره اين ديد جديد من نسبت به روابطمه، كه خيلي وقتا تو بازي اتفاق ميفته جاي فكر كردن رو حركت بعديم ميرم تو فكرش. داستان از اين قراره كه بازي از يه جاي كار شروع ميكنه به پيچيده شدن، اينكه تو يه حركت لغزش كني ممكنه خيلي چيزا به نفع حريف عوض شه، ولي تو با حفظ همون شرايط سعي مي كني پيچيده تر و پيچيده ترش كني، اونقدر كه مغز تو ميكشه و مغز حريفت نميكشه، و اشتباه ميكنه و همين باعث ميشه. قديما من توي روابطم اينجوري بودم كه، همه چيزو به هم گره ميزدم، جوري كه خودم ميتونستم آخرش يه چيز درست حسابي ازش در بيارم ولي خب بعضي وقتا بعضيا رو گيج ميكرد، اگر هم نميكرد دور همي انقد ميزدم ميزدم تا گيج كنه!:D اونجوري بود كه من دوست داشتم، و خيلي جالب و لذت بخش بود! به ميل من. به قول جاش(يه يارويي تو يه آموزش شطرنجي!) ريتم طبل جنگ دست من بود و من داشتم همه چي رو پيش ميبردم. ولي الان تو شطرنج، حوصله و اعصابشو ندارم اون وضعيت برسم، ترجيح ميدم كه همون اول شروع داستان با يه تعويض مهرهاي چيزي تا اون حدي قابليت پيچيدگي رو پايين بيارم كه بتونم "راحت" ادامه بدم. پيدا كنيد پرتغال فروش را نوشته اي از جغدی به تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 3:11 | | لينک ثابت
ترم تابستان دانشکده جوش خیلی علمی تر از پاییز و بهار است. همه دنبال درسشانند. به هیچ چیز فکر نمی کنم. همینطور به ملتی که از جلوم رد می شوند نگاه می کنم و خمیازه می کشم. سکوت لابی را بیشتر دوست دارم. خوابم گرفته بود ببخشید! انقدر از اینها که با اعتماد به نفس و قیافه طلبکار خیره به آدم نگاه می کنند بدم می آید! همین الان با یکیشان چشم تو چشم شدم. نوشته اي از جغدی به تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 14:14 | | لينک ثابت
دلم ميخواهد بنويسم، بخوانم و بسرايم. ولي نميكنم. ميداني؟ دلم نميخواهد تمام جوابهايي كه براي سوالهايت ندارم اذيتمان كند. همين است كه سراغت نميآيم. اينجوري راحتتر است. هر وقت لازمت داشتم ميايم سراغت. رسمش هم همين است اصلا! نه؟! دوست من! من خيلي وقت است كه پر شدهام. ديگر ظرفيت شنيدن درد دلهايت را ندارم. براي خودت هم خوبست. يكهو همهاش را پس ميزنم هيكلت را بوي گندش برميدارد. براي هردومان بهتر است! ميگيري منظورم را؟ دوست من! انقدر با روياي من زندگي نكن. انقدر فكر نكن عوض شدن بد است. من كه راضيم، تو نيستي؟ حوصله ندارم بحث كنم. سعي كن آنقدر آمادهي همه چيز باشي كه هيچچيز شگفتزدهات نكند. ميفهمي چه ميگويم؟ دوست من! دلم ميخواهد جدا از تمام اين چيزها بنويسم، بخوانم و بسرايم. اين را نوشتم كه بعدا نگويي طرف به يك ورش هم حساب نكرد. هر وقت سوالي داشتي اين را بخوان جوابش را پيدا ميكني. اگر مرا نميفهمي بيخيال من شو. من يكي كه تو را نميفهمم. قبول؟ نوشته اي از جغدی به تاريخ پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 12:10 | | لينک ثابت
I'd give it all up, but I'm takin' back my love نوشته اي از جغدی به تاريخ دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 11:45 | | لينک ثابت
اين پست زبان فرعيست. === When the new Personality shows being worth some honesty and your alarm bells ring, it's time to start to show off. And then you just seem to be special, to be something more than whatever they've seen before, you seem to be YOU, but it's fake Because YOU want it to be fake. Because then you change Cause it's boring, Cause you've shown what you can be but you don't wanna be what you're capable of. That's what bothers you most when you think of what you ARE and you don't get the answer. That's the very annoying question you can never answer until you make a decision. To be what you've spent all your time reaching it or just keeping it aside as a power which you'll never use. Sooner or later, you've got to make a choice. A very critical one... نوشته اي از جغدی به تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 1:28 | | لينک ثابت
امشب از آن شبهاست كه به تك تك اشخاصي كه پشت سر گذاشته ام و از دستشان داده ام فكر مي كنم، كه چه مي شد اگر از دستشان نمي دادم.
امشب از آن شبهاست كه خودم را محكوم مي كنم و كنار مي زنم تمام دلايلي را كه تا الان براي خودم داشته ام براي تمام كارهايي كه كرده ام. از آن شبهاست كه دلم مي خواهد چيزي كه هست را دو دستي بچسبم چون مي دانم مثل هميشه همين را هم از دست مي دهم. بي قراري الزام داستان است. امشب به تمام اشتباهاتي كه حوصله نداشتم بهشان فكر كنم فكر مي كنم. چيزهايي كه نمي خواستم قبول كنم را قبول مي كنم. تنها شباهت امشب با شبهاي ديگر اين است كه دوباره به چيزهايي كه هرشب خيره مي شدم خيره مي شوم و باز هم تمام افكارم را در موردشان مرور مي كنم، مبادا اشتباهي باشد. اين يكي قابل تحمل نيست. امشب سرم شلوغ است. نوشته اي از جغدی به تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 0:8 | | لينک ثابت
|
|
Template Designed By Sina. © 2008.