<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>A Fool Being&apos;s Memo</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/</link>
<description>كفشاتو در بيار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Sep 2009 16:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Moved</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
رف رو وردپرس. foolowl.wordpress.com</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 16:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>SO not the genius</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>داري كاراي خيلي مهم! مي‌كني. بعد وسطش كه وقت اضافي مياري، به يه جمله‌هايي فك مي‌كني كه هيچ‌وقت قرار نيست بيان سراغت. بعد مي‌ري مال بقيه رو كش مي‌ري. جاي ديگه دنبالشون مي‌گردي. نااميد كنندس.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;يه سخنراني كردم برا يه عده در يه جمعي كه باعث شد يكيشون از بلاگفا وبلاگشو انتقال بده به يه جا ديگه، ولي خودم هنو اينجام. تنبليه ديگه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فردا امتحان دارم. بالاخره از شر اين آزمايشگاه سنگين راحت مي‌شم! خيلي وقتمو گرفت اين تابستون!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(سرجمع يه ربع پرينت يه مشت كاغذ)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فعلا.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 17:26:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>The Dynamic Duo</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>
استعداد جديد در خودم كشف كردم. بسي جاي كار داره. وطني و غير وطنيشم فرق داره!&lt;p&gt;زندگي هم خوب پيش ميره. آپ قبلي قراره بره پايين! خبر خاصي نشده!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;===&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: با بك‌آپ بلاگ و آپلود كردنش مشكل دارم. قصد كوچ كردن دارم وگرنه. اينجا رم خيلي بعيد مي دونم بخوام پاك كنم. يا آرشيوشو انتقال مي دم يا مي‌ذارم بمونه. باس زود برم دانشگاه خدافظ.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 04:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Where r u؟</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>
يكي از عوارضي كه شطرنج داره اين ديد جديد من نسبت به روابطمه، كه خيلي وقتا تو بازي اتفاق ميفته جاي فكر كردن رو حركت بعديم ميرم تو فكرش.&lt;p&gt;داستان از اين قراره كه بازي از يه جاي كار شروع مي‌كنه به پيچيده شدن، اينكه تو يه حركت لغزش كني ممكنه خيلي چيزا به نفع حريف عوض شه، ولي تو با حفظ همون شرايط سعي مي كني پيچيده تر و پيچيده ترش كني، اونقدر كه مغز تو مي‌كشه و مغز حريفت نمي‌كشه، و اشتباه مي‌كنه و همين باعث مي‌شه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قديما من توي روابطم اينجوري بودم كه، همه چيزو به هم گره مي‌زدم، جوري كه خودم مي‌تونستم آخرش يه چيز درست حسابي ازش در بيارم ولي خب بعضي وقتا بعضيا رو گيج مي‌كرد، اگر هم نمي‌كرد دور همي انقد مي‌زدم مي‌زدم تا گيج كنه!:D اونجوري بود كه من دوست داشتم، و خيلي جالب و لذت بخش بود! به ميل من. به قول جاش(يه يارويي تو يه آموزش شطرنجي!) ريتم طبل جنگ دست من بود و من داشتم همه چي رو پيش مي‌بردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولي الان تو شطرنج، حوصله و اعصابشو ندارم اون وضعيت برسم، ترجيح مي‌دم كه همون اول شروع داستان با يه تعويض مهره‌اي چيزي تا اون حدي قابليت پيچيدگي رو پايين بيارم كه بتونم &quot;راحت&quot; ادامه بدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پيدا كنيد پرتغال فروش را&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 23:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزنوشت</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>
ترم تابستان دانشکده جوش خیلی علمی تر از پاییز و بهار است. همه دنبال درسشانند.&lt;p&gt;به هیچ چیز فکر نمی کنم. همینطور به ملتی که از جلوم رد می شوند نگاه می کنم و خمیازه می کشم. سکوت لابی را بیشتر دوست دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوابم گرفته بود ببخشید!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;انقدر از اینها که با اعتماد به نفس و قیافه طلبکار خیره به آدم نگاه می کنند بدم می آید! همین الان با یکیشان چشم تو چشم شدم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>livin&apos; a Lie</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>دلم مي‌خواهد بنويسم، بخوانم و بسرايم. ولي نمي‌كنم. مي‌داني؟ دلم نمي‌خواهد تمام جواب‌هايي كه براي سوال‌هايت ندارم اذيتمان كند. همين است كه سراغت نمي‌آيم. اينجوري راحت‌تر است. هر وقت لازمت داشتم ميايم سراغت. رسمش هم همين است اصلا! نه؟!&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;دوست من! من خيلي وقت است كه پر شده‌ام. ديگر ظرفيت شنيدن درد دل‌هايت را ندارم. براي خودت هم خوبست. يكهو همه‌اش را پس مي‌زنم هيكلت را بوي گندش برمي‌دارد. براي هردومان بهتر است! مي‌گيري منظورم را؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست من! انقدر با روياي من زندگي نكن. انقدر فكر نكن عوض شدن بد است. من كه راضيم، تو نيستي؟ حوصله ندارم بحث كنم. سعي كن آنقدر آماده‌ي همه چيز باشي كه هيچ‌چيز شگفت‌زده‌ات نكند. مي‌فهمي چه مي‌گويم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست من! دلم مي‌خواهد جدا از تمام اين چيزها بنويسم، بخوانم و بسرايم. اين را نوشتم كه بعدا نگويي طرف به يك ورش هم حساب نكرد. هر وقت سوالي داشتي اين را بخوان جوابش را پيدا مي‌كني. اگر مرا نمي‌فهمي بي‌خيال من شو. من يكي كه تو را نمي‌فهمم. قبول؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;I&apos;d give it all up, but I&apos;m takin&apos; back my love&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 08:15:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Be yourself man!</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>اين پست زبان فرعيست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;===&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;When the new Personality shows being worth some honesty and your alarm bells ring, it&apos;s time to start to show off. And then you just seem to be special, to be something more than whatever they&apos;ve seen before, you seem to be YOU, but it&apos;s fake Because YOU want it to be fake. Because then you change Cause it&apos;s boring, Cause you&apos;ve shown what you can be but you don&apos;t wanna be what you&apos;re capable of. That&apos;s what bothers you most when you think of what you ARE and you don&apos;t get the answer. That&apos;s the very annoying question you can never answer until you make a decision. To be what you&apos;ve spent all your time reaching it or just keeping it aside as a power which you&apos;ll never use. Sooner or later, you&apos;ve got to make a choice. A very critical one... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 21:57:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشوب</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>امشب از آن شبهاست كه به تك تك اشخاصي كه پشت سر گذاشته ام و از دستشان داده ام فكر مي كنم، كه چه مي شد اگر از دستشان نمي دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امشب از آن شبهاست كه خودم را محكوم مي كنم و كنار مي زنم تمام دلايلي
را كه تا الان براي خودم داشته ام براي تمام كارهايي كه كرده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آن شبهاست كه دلم مي خواهد چيزي كه هست را دو دستي بچسبم چون مي
دانم مثل هميشه همين را هم از دست مي دهم. بي قراري الزام داستان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امشب به تمام اشتباهاتي كه حوصله نداشتم بهشان فكر كنم فكر مي كنم. چيزهايي كه نمي خواستم قبول كنم را قبول مي كنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها شباهت امشب با شبهاي ديگر اين است كه دوباره به چيزهايي كه هرشب
خيره مي شدم خيره مي شوم و باز هم تمام افكارم را در موردشان مرور مي كنم،
مبادا اشتباهي باشد. اين يكي قابل تحمل نيست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امشب سرم &lt;strong&gt;شلوغ&lt;/strong&gt; است.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 20:37:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتي كه همه‌چيز، چيز مي‌شود</title>
<link>http://foolowl.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>
چيزهايي كه در اطراف ما اتفاق مي‌افتند، گاهي چيز مي‌شوند. يعني يه جوري مي‌شوند كه يه چيزيشان مي‌شود. بعد تو نمي داني چه چيزي بخوري تا بتواني اين چيزها را حل كني. آها، ساده ترش مي‌شود همان مثل خر تو گل مي‌ماني.&lt;p&gt;بعد تازه اين چيزها خيلي چيزهاي ديگر را هم به هم ميريزند. يك چيزواچيزي مي‌شود كه هيچ‌چيزيش نمي‌شود كرد. بعد همه چيز به هم مي‌پيچد و آدم به صرافت مي‌افتد كه خااك بر سرش كه باعث شد اينهمه چيزتوچيز شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه كه از ما گفتن بود، اگر مي‌خواهيد چيزيتان نشود با چيز مردم كاري نداشته باشيد چون چنان چيز تو چيزتان مي‌كنند كه نتوانيد هيچ چيزي بخوريد!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 16:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=foolowl&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>foolowl</dc:creator>
<guid>http://foolowl.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
